ای جان غم گرفته، بگو دور از آن نگاه در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟
ای كاش مي دانستم چشمان پاك كدامين خاك حضور سبزش را به تماشا نشسته است و بر نومی قدم هايش بوسه مي زند.
ای كاش مي دانستم كدامين سرزمين غريب با وجود نازنينش آشنايی دارد .
مولای من میدانم که این تویی که از من مشتاق تری برای آمدن،
میدانم که این منم که باید جوابگوی نیامدنت باشم!
میدانم که من مراتب انتظار را رعایت نکرده ام.
عمری است که فکر می کنیم و به زبان می آوریم که به انتظارت نشسته ایم،
اما...

چه انتظار عجيبی ....!
تو بين منتظران هم
عزيز من چه غريبی
عجيب تر كه چه آسان
نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپرديم
دل به بازی قسمت
چه بيخيال نشستيم ! چه كوششی ، چه وفايی ...؟!
فقط نشسته و گفتيم
خدا كند كه بيایی...!
cultural_un@yahoo.com 
+ نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:45 |