مّنِْ کُنتُُ مّولاهُ فّهذا عّلیُِ مّولاهُ

مست آن جام اقاقى شد دلم، بىخود از چشمان ساقى شد دلم، باز اين دل عشقبازى مىكند، عاشقانه تكنوازى مىكند، چون كه مست از ساغر ياقوتىام، وامدار چشم آن لاهوتىام. والهام سرگشته در صحراى درد، شيعهام سرمست از صهباى درد، تا ابد دست من و جام الست، تا ابد چشمان اشكم مست مست، اى خداى ديده بارانىام، محو درانديشه عرفانىام، محو در نام بلند ساقىام، عاشق آيينههاى باقىام، در نگاهم موج دريا مىشود، شعرهايم وقف فردا مىشود، خمى از درياى حيدر مىزنم، جامى از درد پيمبر مىزنم، جرعه نوش كوثر ربانىام، در خم ابروى ساقى فانىام.
از غديرعشق سرشاريم ما، مست چشم ناب دلداريم ما، چشم ما آيينه اهل ولاست، ساغر ما پر ز جام مرتضى است. جامهاى ما اسير خم تو، مستى ما از غدير خم تو، خم تو لبريز از حب ولاست، خم تو سرشار از صهباى «لا»ست. اى خروش آبها در ياد تو، معنى فريادها فرياد تو، اى خداى حلم، معبود نياز ذكر يا قدوس در اوج نماز تا قنوت يادها چشمان توست.
cultural_un@yahoo.com 
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت
0:57 |